تبليغاتX
ورود افراد بی جنبه ممنوع



چرا مطربی (شادکردن مردم) شغل بدی است ولی مداحی (گریاندن مردم) خوب است؟ (می گویید مداح ذکر اهل بیت می گوید، خوب؛ چرا با گریه انداختن؟ ) چرا تاریخ شهادت امام حسین را همه می دانیم ولی روز تولد و ازدواجش را کمتر کسی می داند؟ چرا جشن تولد و ازدواجمان (اگر باشد) یک شب است ولی مراسم سوگواری (نمیشود نباشد) چند شب؟ (مراسم ختم و سوم و هفته و چهلم و اولین سالگرد و دومین سالگرد و … ) چرا کف زدن بد است ولی به سر و صورت زدن خوب است؟ چرا وقتی پدر مادرهایمان زنده هستند مرتب به دیدارشان نمی رویم ولی بعد که فوت کردند مرتب بر سر مزارشان می رویم؟ چرا برای پدر مادر علیلمان پرستار نمی گیریم ولی بعد از فوتشان چندین برابر هزینه سنگ قبر و مراسم های سوگواری می کنیم؟

نظر من اینست که فرهنگ شرقی بیشتر فرهنگ غم و غصه است شاید چون همیشه درگیر غم و غصه بوده است. فیلم های هندی را دیده اید چه سوزناک است؟(منتظر بمانید آخرش رقص و آواز هم دارد :-) ) خود برای خود غم و غصه درست کرده یا دیگران برایش؟ اگر دیگران هم برایش غصه درست کرده اند، خود میتواند از آن رهایی یابد. ولی در حال حاضر در ایران بیشتر فرهنگ مرگ است تا فرهنگ غصه. آیا با یادآوری مرتب مرگ انسانها فرمانبردارتر می شوند؟

نظر شما چیست؟

پسر بچۀ شش ساله و بساط منقل و تریاک!

نادر افشار چون ترویج بنگ و باده دید
مصلحت را گفت: «خواهم سیر کنم افلاک را»
می زد و بدمستی آغازید و خونی چند ریخت
چون به‌هوش آمد تبر زینی به‌سر زد تاک را
گفت: «این پتیاره پیر گوژپشت مار دوش،
پور جمشید است و خدمت می‌کند ضحاک را»
شب چو شد بنگی زد و کز کرد تا چرتش بُرید
گفت: «این بد نشئه چُلمن کند چالاک را»
روز دیگر منقل و وافورش آوردند پیش
کند بستی و به‌سر زد حقۀ تریاک را
رفت تا فوتی کند، خاکسترش بر سر نشست
صیقلی کردش مگر آئینۀ ادارک را
زد لگد بر منقل و گفت: «ای امان، کاین بد حریف
بر سر مرد از همان اول بریزد خاک را»
[قطعه‌ای از سروده‌های استاد شهریار]

دیده‌اید فال حافظ فروشان کنار پیاده‌روها را با قفسی بر سه‌پایه‌ای و قناری‌های عادت داده شده به شاه‌دانه که نوک می‌زنند و برگه‌ای از دستۀ فال بیرون می‌کشند. دست‌مایۀ کاسبی و درآمد خرج شاه‌دانه خود و نان سفرۀ فال‌فروش.

و شنیده‌اید شاید قصۀ لوطی‌هایی که تنها سرمایۀ بساط معرکۀ فقیرشان، عنتری معتاد و دودی بوده و آگاه به جای دوست و دشمن. رزق و روزی لوطی و سهمی از دود خمار شکنی که آخر شب نصیبش می‌شده.

اما اگر تا به‌حال نشینده یا ندیده‌اید کودکی پنج شش ساله را که به خوشایند پدر، پای بساط تریاک‌کشی چمباتمه می‌زند و هم‌سنگ با تریاکی‌های کهنه‌کار دم می‌گیرد و بازدم پس می‌دهد، می‌توانید اینجا ببینید!

شاید کودکانی این‌چنین آلوده و معتاد، در جامعه و روزگار ما کم نباشد. ـ چه کس یا کدام مرجع آماری از آن‌ها دارد؟ ـ اما معتادهای کوچولویی هم به این سن کم و آن پختگی زیاد در کار، شاید زیاد نباشد.
پس این مورد ـ شاید استثنا ـ را به کل جامعه تعمیم ندهیم. اما حتی اگر همین یک مورد باشد، باز هم جای تامل دارد.

پدری که دانش به کارگیری و استفاده از دوربین دیجیتال را می‌داند. شخصی که با آپلود کردن فایل تصویری در فضای مجازی اینترنت و یوتیوب آشناست؛ چطور عواقب این فاجعه را نمی‌داند؟

در طبقه‌بندی انواع مواردی که آن را «کودک آزاری» می‌نامند، این یک مورد در کجا جای دارد؟
کدام سازمان و گروه و جنبش «حمایت از حقوق کودک» می‌تواند، یا باید که مدافع حق مظلومیت و بازیچه قرار گرفتن کودکانی از ایندست باشد؟

شاعر گفت: «این بد حریف، بر سر مرد از همان اول بریزد خاک را» و این را از زبان و به نقل از «نادر افشار» قدر قدرتی که خاک هندوستان را به توبره کشیده بود می‌گفت. این طفل که نونهال و اول کودکی خود است و هنوز حتی به سن تشخیص و انتخاب نرسیده، تاوان غفلت چه کسانی را می‌دهد؟
راستی مقصر کیست؟
می‌دانم که تقصیر از خود کودک نیست.

بعد از دیدن تیتر این مطلب به مدت 5 دقیقه از تعجب و تامل دهانم باز شد که ما الان کجاییم؟ در یک جایی از دنیا کودکان از کلاس اول درس‌هایشان را با لپ‌تاپ یاد می‌گیرند، پدر مادرشان از خرج‌کرن برای بچه‌های‌شان دریغ نمی‌ورزند و می‌دانند که این‌ها آدم‌هایی هستند که بزرگ می‌شوند. جای دیگری از دنیا که خانواده‌ها کلا در فقر به سر می‌برند، همه چیز گران است، آن قدر که کسی قدرت صرف پول برای هیچ‌چیز ندارد چه برسد به کتاب! ولی نمی‌دانم چرا برای خرید کتاب همه فقیزند ولی برای مواد پول کافی دارند!؟

 

(

+ نوشته شده در  86/05/28;ساعت 1;  توسط جوجو یکی;  | 

زن مدل هارد ديسک: همه چي يادش مي‌مونه، تا ابد!

زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!

زن مدل ويندوز: همه مي‌دونن که هيچ کاري رو درست انجام نمي‌ده، ولي کسي نمي‌تونه بدون اون سر کنه!

زن مدل اکسل: مي‌گن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصلي‌تون ازش استفاده مي‌کنين!

زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردي نمي‌خوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نمي‌ره!

زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله!

زن مدل مولتي‌مديا: کاري مي‌کنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن!

زن مدل سي‌دي درايو: هي تندتر و تندتر مي‌شه!

زن مدل ئي‌ميل: از هر ده‌تا چيزي که مي‌گه، هشت‌تاش بي‌خوده!

زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي که انتظارش رو ندارين، از راه مي‌رسه، خودش رو نصب مي‌کنه و از همه منابعتون استفاده مي‌کنه. اگر سعي کنين پاکش کنين، يک چيزي رو از دست مي‌دين، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين
، دار و ندارتون رو از دست مي‌دين

چرا جادوگران می گویند اَجی مَجی (Abracadabra)

alt

در حال وبگردی به سایتی(ask.yahoo.com) برخورد کردم که یک ساب دامین از وب سایت یاهو! بود. احتمالاً شما با این سایت آشنا هستید، ولی من به تازگی با این سایت آشنایی پیدا کرده ام. موضوع این سایت از این قرار است که هر کسی از هر جای دنیا هر سوالی که دوست دارد می پرسد و آنها هم جواب را به صورت یک مقاله کوچک پست می کنند. اتفاقاً من هم سوال مشهور بین خودمان را پرسیدم: « هنگام بستن در یخچال چه کسی اون تو ، چراغ را خاموش می کند؟ »

.کسی سوال پرسیده بود که چرا جادوگران می گویند (Abracabra) یا همان اَجی مَجی... خودمان!!!؟

جواب:
ما همگی می دانیم که جادوگران چگونه به مردم می نگرند ولی چرا آنها می گویند abracadabra ؟ خیلی ها متعجب هستند و به همین دلیل نظریه های زیادی در این مورد وجود دارد که هیچکدام از آنها دارای هیچ قطعیتی در حل این معما نیستند.

بر اساس این منبع(worldwidewords.org) این لغت ابتدا در قرن دوم میلادی در یک شعر طبی به زبان لاتین مطرح شده است (De medicin a praecrpta). واضح است شاعر که یک فیزیکدان به نام Quintus Serenus Sammonicus بوده بر این باور بوده که اگر این متن بر روی یک طلسم نوشته شود این طلسم خواهد شکست. وی ابتدا گفت abracadabra سپس گفت abracadbr و....

وب سایت The ES Press بر این باور است که این واژه از زبان یهودی یا عبری آمده است. متن آن به عبری « abreg ad Habra » است که به معنی « ضربه زدن به مرده با آذرخشت » است.

نظریه ی دیگری بر این عقیده است که این لغت از جمله ای ارمنی که «avrah kedabra» به معنی «هرچه گویم را به وجود خواهم آورد» به دست آمده است. خلاصه این خاصیت به جادوگران قدرتی می دهد تا بتوانند ما را شگفت زده کنند!

 


 

+ نوشته شده در  86/05/28;ساعت 1;  توسط جوجو یکی;  | 

زن مدل هارد ديسک: همه چي يادش مي‌مونه، تا ابد!

زن مدل رم (RAM): از دل برود هر آن که از ديده برفت!

زن مدل ويندوز: همه مي‌دونن که هيچ کاري رو درست انجام نمي‌ده، ولي کسي نمي‌تونه بدون اون سر کنه!

زن مدل اکسل: مي‌گن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصلي‌تون ازش استفاده مي‌کنين!

زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردي نمي‌خوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نمي‌ره!

زن مدل سِروِر (Server): هر وقت لازمش دارين مشغوله!

زن مدل مولتي‌مديا: کاري مي‌کنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن!

زن مدل سي‌دي درايو: هي تندتر و تندتر مي‌شه!

زن مدل ئي‌ميل: از هر ده‌تا چيزي که مي‌گه، هشت‌تاش بي‌خوده!

زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتي که انتظارش رو ندارين، از راه مي‌رسه، خودش رو نصب مي‌کنه و از همه منابعتون استفاده مي‌کنه. اگر سعي کنين پاکش کنين، يک چيزي رو از دست مي‌دين، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين
، دار و ندارتون رو از دست مي‌دين
+ نوشته شده در  86/05/28;ساعت 1;  توسط جوجو یکی;  | 

ما در 24 سال گذشته سه رئیس دولت داشتیم که این سه نفر هر کدام هشت سال دولت را اداره کردند، این سه نفر به شرح زیر بودند

مهندس میرحسین موسوی - نخست وزیر و رئیس کابینه از 1360 تا 1368
هاشمی رفسنجانی - رئیس جمهور و رئیس کابینه از 1368 تا 1376
سید محمد خاتمی - رئیس جمهور و رئیس کابینه از 1376 تا 1384
با توجه به اینکه 16 سال است هر وقت احساس قحط الرجالی در انتخابات دست می دهد همه یاد میرحسین موسوی می افتند و غیره، لذا به این سووال پاسخ می دهیم که در دوران هرکدام از این سه رئیس قوه مجریه هر اتفاقی در کشور به چه شکل رخ می داد.
؟1- وقتی کسی می خواست به سفر خارجی برود چکار می کرد؟
در دوره موسوی: دوسال طول می کشید تا گذرنامه بگیرد، یک سال طول می کشید تا خروجی بگیرد، در عرض یک هفته ویزا می گرفت، می رفت و دیگر برنمی گشت
در دوره رفسنجانی: یک ماه طول می کشید تا گذرنامه می گرفت، شش ماه طول می کشید تا ویزا می گرفت، به خارج می رفت و بعد از 4 روز با ده چمدان اجناس خارجی خریداری شده برمی گشت و آنها را می فروخت و سود آن ماشین می خرید
در دوره خاتمی: در عرض یک هفته گذرنامه می گرفت، در عرض یک ماه ویزا می گرفت، به خارج می رفت و توسط ایرانیان مقیم خارج که خودشان او را دعوت کرده بودند متهم می شد که جاسوس خاتمی است، بعد با همان ایرانی مقیم خارج از کشور، در یک هواپیما به ایران برمی گشت.
؟2- وقتی یک نفر زندانی می شد چه اتفاقی برایش می افتاد؟
در دوره موسوی: اعدام می شد.
در دوره رفسنجانی: معتاد می شد.
در دوره خاتمی: قهرمان می شد
؟3- وقتی کسی رستوران می رفت چه اتفاقی می افتاد؟
در دوره موسوی: با حسین دوست قدیمی اتفاقی برخورد می کرد و توسط او لو می رفت و بدون هیچ مدرکی دو سال زندانی می شد
در دوره رفسنجانی: با حسین دوست قدیمی اتفاقی برخورد می کرد و توسط او برای یک پروژه دولتی دعوت به کار شده و بعد از دو سال کار یا میلیاردر می شد و مهاجرت می کرد یا به عنوان غارتگر بیت المال زندانی می شد
در دوره خاتمی: با حسین دوست قدیمی تصادفی برخورد می کرد و دو ساعت بعد در یک روزنامه یک مقاله در مورد حسین می نوشت و بعد با شکایت حسین زندانی و سپس آزاد و سپس سردبیر می شد
؟4- وقتی کسی می خواست یک بسته دستمال کاغذی بخرد چکار می کرد؟
در دوره موسوی: از ساعت پنج صبح سه ساعت توی صف می ایستاد و چهار دستمال کاغذی کوپنی می خرید به قیمت ده تومان و در حال برگشت به خانه به دولت فحش می داد.
در دوره رفسنجانی: سر ساعت هشت صبح به اولین مغازه که ده جور دستمال کاغذی داشت مراجعه می کرد و می دید قیمت دستمال از یک ماه قبل دوبرابر شده است، در حالی که به دولت فحش می داد یک بسته دستمال کاغذی می خرید.
در دوره خاتمی: در ساعت هشت صبح به مغازه می رفت و یک بسته دستمال کاغذی می خرید چهارصد تومان، بعد در حالی که از دولت دفاع می کرد با دوست روزنامه نگارش برخورد می کرد و با او به دفتر روزنامه می رفت و در آنجا روزنامه نگار می شد و بسته دستمال کاغذی را جا می گذاشت در دفتر روزنامه
؟5- وقتی کسی می خواست مهمانی برود چکار می کرد؟
در دوره موسوی: از قبل از مهمانی از ترس دستگیر شدن در مهمانی سردرد می گرفت.
در دوره رفسنجانی: بعد از مهمانی بازداشت می شد و در زندان کمیته سردرد می گرفت.
در دوره خاتمی: بعد از مهمانی می خوابید و از بس مشروب خورده بود سردرد می گرفت
؟6- چطور یک نفر معروف می شد؟
در دوره موسوی: به عنوان عضو گروهک ها اعترافاتش از تلویزیون پخش می شد.
در دوره رفسنجانی: به عنوان بازیگر سینما تصویرش از سینما و تلویزیون پخش می شد.
در دوره خاتمی: در روزنامه های راست و چپ مقاله می نوشت
؟7- یک روزنامه چطور منتشر می شد؟
در دوره موسوی: تعدادی عکس دولتی از تعدادی ریشوی دولتی در کنار چند مقاله علیه ضدانقلاب که توسط دولت نوشته شده بود و چند خبر از پیروزی در جنگ و شکست دشمن و تعدادی تیتر که دولت که در ضمن سردبیر هم بود، تعیین می کرد
در دوره رفسنجانی: تعدادی عکس هنرپیشه سینما و فوتبالیست در کنار مقالاتی در مورد هنر و ادبیات و علم و کامپیوتر و عرفان اسلامی و ضرورت مبارزه با تهاجم فرهنگی
در دوره خاتمی: تعدادی عکس خبری همراه با مقالات افشاگرانه در مورد هاشمی رفسنجانی و خبرهای پشت پرده و اخبار زندانیان و درخواست استعفا و نقش جوانان در جامعه و رابطه با آمریکا
؟8- یک دادگاه چگونه برگزار می شد؟
در دوره موسوی: متهم با چشم بسته در عرض پنج دقیقه تصمیمی را که حاکم شرع گرفته بود قبل از اعدام شدن می شنید
در دوره رفسنجانی: متهم با قاضی توافق می کرد و پولش را می داد
در دوره خاتمی: متهم در طول هشت سال محاکمه می شود و در این مدت زندان می رود و مرخصی می گیرد و کتاب می نویسد و سفر خارج می رود و قاضی سرانجام با تلفن نظر مسوولان عالیرتبه نظام را صادر می کند و متهم با وثیقه زندانی شده یا آزاد می شود یا به مرخصی می رود
؟9- مهم ترین برنامه های تلویزیون چه بود؟
در دوره موسوی: درس هایی از قرآن، ایران در جنگ، درس هایی از اسلام، با قرآن در صحنه، فیلم سینمایی محمد رسول الله - هر هفته سه بار صبح و ظهر و شب
در دوره رفسنجانی: راز بقا، علیرضا افتخاری، گزارش ورزشی، صبح جمعه با شما، ظهر جمعه با شما، شب جمعه با خودتان
در دوره خاتمی: ساعت خوش، پاورچین،نقطه چین، مناظره تلویزیونی، سریال محاکمه کرباسچی، نوحه سینه زنی
؟10- یک فیلم سینمایی چگونه ساخته می شد؟
در دوره موسوی: فیلمهای هنری و فرهنگی بدون بازیگر معروف در مورد کسی که چیزی را گم کرده بود
در دوره رفسنجانی: فیلمهای بزن بزن با ستاره های سینمایی در مورد مواد مخدر بعلاوه فیلمهای عرفانی با لباس های سفید و آبی و کیارستمی و مخملباف
در دوره خاتمی: یک پسر خوش تیپ و یک دختر با چشمان بیش از حد درشت بعلاوه عشق های عجیب و غریب
؟11- دو نفر که عاشق هم بودند چگونه همدیگر را می دیدند؟
در دوره موسوی: اول با هم ازدواج می کردند، بعد همدیگر را می دیدند، بعد بچه دار می شدند و هشت سال بعد جدا می شدند
در دوره رفسنجانی: در مهمانی همدیگر را می دیدند و بعد از همسرشان جدا می شدند و با هم ازدواج می کردند
در دوره خاتمی: اول همدیگر را در خیابان می دیدند و بعد در پارتی همدیگر را می دیدند و بعد با هم به مسافرت می رفتند خارج و بعد بچه دار می شدند و بلافاصله بعد از نتیجه آزمایش با هم ازدواج می کردند و بعد از دو سال از همدیگر جدا می شدند
؟12- توی یخچال مردم چه چیزی وجود داشت؟
در دوره موسوی: کره مارگارین بوگندوی کوپنی، تخم مرغ کوپنی، مرغ یخ زده خارجی کوپنی، گوشت یخ زده کوپنی، شیر کوپنی، هندوانه، گلاب، سیب و پرتقال
در دوره رفسنجانی: کره، تخم مرغ، شیر، پنیر خارجی، مرغ، گوشت، موز، کیوی، عرق دست ساز، کوکاکولا مشهدی
در دوره خاتمی: کره کاله، ماست کاله، شیر، آب پرتقال، آب انار، ویسکی، جین، آبجو، شکلات آیدین، غذای آماده
؟13- یک دانشجو از صبح تا شب چکار می کرد؟
در دوره موسوی: کاری می کرد که اخراج نشود
در دوره رفسنجانی: دختربازی و پسربازی و تلاش برای ادامه تحصیل در خارج
در دوره خاتمی: مبارزه سیاسی و شرکت در سخنرانی و جلسات مناظره
؟14- یک عضو اپوزیسیون خارج از کشور چه شعاری می داد؟
در دوره موسوی: نابود باید گردد
در دوره رفسنجانی: افشا باید گردد
در دوره خاتمی: آزاد باید گردد
؟15- انصار حزب الله چکار می کردند؟
در دوره موسوی: هرکسی مشکوک بود کتک می زدند.
در دوره رفسنجانی: دخترها و جوان ها را کتک می زدند.
در دوره خاتمی: دانشجوها و روزنامه نگاران را کتک می زدند
؟16- مردم چطور نماز می خواندند؟
در دوره موسوی: وسط خیابان با صدای بلند
در دوره رفسنجانی: در اتاق پشتی با صدای آرام
در دوره خاتمی: توی انبار بدون صدا
؟17- یک زن وقتی می خواست آرایش کند چه می کرد؟
در دوره موسوی: روسری سفید می پوشید و موهایش را شانه می کرد
در دوره رفسنجانی: رژلب قرمز می زد و موهایش را های لایت می کرد
در دوره خاتمی: تبدیل به یک زن دیگر می شد
؟18- یک کتاب مخالف چگونه چاپ می شد؟
در دوره موسوی: کتاب را می نوشت و می فرستاد وزارت ارشاد، بعد همه وزارتخانه ها کتابش را بررسی می کردند و بعد از چهار سال به او می گفتند که کتابش را نمی تواند چاپ کند
در دوره رفسنجانی: کتاب را می نوشت و می فرستاد وزارت ارشاد، کتاب در وزارت ارشاد بررسی می شد و به او می گفتند باید سی درصد کتاب را حذف و چهل درصد چیزهای تازه به آن اضافه کند
در دوره خاتمی: کتاب می رفت به ارشاد و چاپ می شد و نویسنده تحت تعقیب قضایی قرار می گرفت و در حالی که زندانی شده بود جایزه بهترین کتاب سال را می گرفت
؟19- رئیس جمهور عملا چکاره بود؟
در دوره موسوی: مسوول مبارزه با آمریکا و دشمنان داخلی و مبارزه با تجار و کسانی که فکر می کردند
در دوره رفسنجانی: مسوول امور اقتصادی و بازرگانی و راه و ترابری
در دوره خاتمی: سخنگوی مخالفان و مسوول آرام کردن کسانی که زیاد حرف می زدند
+ نوشته شده در  86/05/22;ساعت 1;  توسط جوجو یکی;  | 

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.

ــ همينگوي: براي مردن. در زير باران.

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.

ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.

ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند.
توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از
خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

ــ شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.

ــ روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.

ــ حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

ــ کافکا: ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود.

ــ بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.

ــ فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.

ــ ناصرالدين‌شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.

ــ سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.

ــ طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند.

ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟

ــ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.

ــ سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ.

ــ رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش
ــ بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.

ــ پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.

ــ فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.

ــ ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.

ــ پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.

ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

ــ احمدي‌نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد. موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد.
!!!!!!!!!!ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه
+ نوشته شده در  86/05/21;ساعت 23;  توسط جوجو یکی;  | 

هیچوقت نفهمیدی چقدر دوست دارم

 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه......
+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 22;  توسط جوجو یکی;  | 

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است

در حالي كه:

 

1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط

براي استراحت است

به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

 

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني

است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق

 براي يك فرد نرمال مشكل است.

بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

 

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است

 كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

 

4) اما سلامتي جسم و روح روزانه

1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.

 پس 126 در روز باقي ميماند.

 

5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن

 غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.

 پس 96 روز باقي ميماند.

 

6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل

 افكار به صورت تلفني لازم است.

چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.

اين خود 15 روز است.

پس 81 روز باقي ميماند.

 

7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود

اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

 

8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست

كم 30 روز در سال هستند.

پس 16 روز باقي ميماند.

 

9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.

پس 6 روز باقي ميماند.

 

10) در سال حداقل 3 روز به بيماري

طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است

.

11) سينما رفتن و ساير امور شخصي

 هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

 

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.

چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند

 اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد

+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 22;  توسط جوجو یکی;  | 

موبايل  هم چه قدر الكي شده.دست هر بچه ننه اي ميبيني.اون قديم ها هر كسي داشت براي خودش خري بود.طرف مي بست به كنار كمرش زير تسمه اش با اون قاب و گوشي گنده.كتش رو مي گذاشت پشت اون و يك طرفي به طرف جلو راه ميرفت و ملت هم با نيگاه   و حسرت تمام اون رو تعقيب ميكردند و طرف چه قدر باد ميكرد و احساس خوشتيپي و گوز كلاس  شديدي بهش دست مي داد.كم كم هر چي پيش رفت شرايط به دست آوردن اون آسون شد.ملت هم ديدند اي بدك نيست و ميشه استفاده هاي خوبي از اون كرد.


اين آدم ها يك وسيله كه درست مي كنند سريع مي گردند چه سو استفاده هايي  ميتونند ازش بكنند.


يارو خشك شويي داره مي بيني ۲ خط شماره موبايلش رو داده خيلي گنده طوري كه نصف شيشه مغازه رو مي گيره با شبرنگ فسفري نوشتند.من كه مي دونم  ۲۰ هزار تومان ،براي چي هزينه اين نوشته كرده.بابا جان يك كم به اون قيافه درب و داغون  برس. اصلاً چهار خط داشته باش .كدوم دختر  خولي پيدا ميشه كه به تو زنگ بزنه .رُقي دَماغ  و عصمت چُــلاغ  زرت و زرت بهش زنگ مي زنند.


پسر خوب اون قيافه غزبيدت  چه جاذبه اي مي تونه داشته باشه.خودت ميگي كه قبل از ناهار هيچ وقت به دليل اينكه نمي خواي اشتهات كور بشه جلوي آينه نمي ري!پس دليل اين زنگ ها چيه؟؟فقط و فقط مي خوان  تو رو تيغ بزنند.از صبح تا شب مثل سگ عرق بريز  و كار كن.حالا آخر هفته برو بيرون با اين حاج خانوم ها ،خرج يك وعده غذاي اونا هم نميشه.تو رو چي به بچه مايه دار بازي.كاش كار وغلطي هم بتونه بكنه.خاك بر سر بي عرضه ات بكنند.یک  لبخند و مرسي تمام.


وسط تعزيه همه مهمون ها سياه پوش نشستند.ناگهان صداي موبايل يك حاجي  بلند ميشه.زنگش رو به دليل محرم بودن مداحي كرده.تماس تموم ميشه.كنار دستيش ميگه حاجي گوشيت رو چند گرفتي و مدل و كار آيي هاش چيه؟ حاج آقا ميگه نوكيا مدل جديده.كلي عكس ها و فيلم هاي قشنگ داره.با هم ميكشند كنار .شروع ميكنند به تماشا و تبادل اطلاعات.وااااااي چي عكس هايي .چي فيلم هايي .آخرين تصاوير زايمان يك خانوم.۴ مرد با يك يك ز........روح مرده  هم ميبينه همه ملت نشستند دارند موبايل هاي همديگه رو نيگاه ميكنند. دریغ از دو خط فاتحه .خلاصه با كلي خواهش نيم ساعتي مرخصي از عزراييل  ميگيره و مي ياد وسط مجلس فكش مي افته .چي فايده دستش كوتاهه.از رو نميره ،ميدونه بايد برگرده بره ته جهنم ،ولي تصاوير آن قدر جذاب هست كه ميگه ارزش داره. مرديكه گـُرُم؟ساخ ( فحش تركي)   اين عكس هاي س؟ك؟سي چيه ، اون مداحي باز چيه ؟ حالم از اين آدم هاي دو رو به هم ميخوره .


اس ام اس بازي رو كه نگو.آخرين جك هاي +18 و حواله كردن چيز هاي تيز و كلفت به طرف مقابل.


واقعا موبايل و گوشي هاي جديد با اين همه امكانات براي اين منظورها  درست شدند.چه قدر خوب بود ما ادم ها يك كم جنبه داشتيم و مثل گوسفند دنبال بقيه گله نمي رفتيم و هر كاري كه بقيه ميكنند رو انجام نمي داديم و در روز فقط ۵ دقيقه به دليل كار هايي كه در طول روز انجام ميديم فكر مي كرديم.
+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 22;  توسط جوجو یکی;  | 

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند روزه مادر بزرگت موبایلشو جواب نمیده . هر چی SMS  هم براش میزنم ، باز جواب نمیده .. آنلاین هم نشده چند روزه ، نگرانشم .
چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر .  ببین حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم ... قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی .
مادرش گفت : یا با زبون خوش میری ، یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه ، باشه میرم .
فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین .
مادرش گفت : زود برگرد ، قراره خانواده دکتر ارنست بیان.
می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد.
یا رابین هود یا هیچ کس دیگه ، فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه .
بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه .
شنل قرمزی‌ : حنا کجا میری ؟؟؟
حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی:  ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی.
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی : حتما اون دختره ایکبیری سیندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوش شانس میان .
شنل قرمزی: برو دختره .... .. .... ... .... ( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود. )
شنل قرمزی یه تیک آف میکنه و به راهش ادامه میده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره  !!!!!
ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن .
میره جلو سوارش میکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!
نل : ای خواهر .. دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتیکه ... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون ...
شنل قرمزی : اون که هاچ زنبور عسل بود .
نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش ..
این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون .
زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .
نل : آره خودشه .. مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی .
جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن .. سر چهارراه دارن شیشه ماشین پاک می کنن .
دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن ... مادرت رفت زن آقای پتیول شد ... بچه مایه دار شدی .. بقیه همه بد بخت شدن ...


بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه ..
شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها و ... ! دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن ..

+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 22;  توسط جوجو یکی;  | 

1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه.

2-تا يه دختر خوشکل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.

3-چشمك جزو تيك عصبيشونه.

4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن.

5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.

6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه.

7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين.

8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 22;  توسط جوجو یکی;  | 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی بر خاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد....
به آرامی سخن یر داد:
تساوی ! اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شد
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
و آن سیه چهره که می نالید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرورو می شد
یک اگر با یک برابر بود پس چه کس
  پشتش زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه خویش بنویسید:
که یک با یک برابر نیست
+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 14;  توسط جوجو یکی;  | 


این داستان برای آدمهای خدا پرسته لتفا اگه خدا رو قبول داری و بهش اعتماد داری بخونش


طناب

روزی مرد کوهنوردی تصمیم گرفت که از کوهی بسیار بلند به تنهایی صعود کند کوهی که تا به

 آن موقع هیچکس به تنهایی نتوانسته بود آن را فتح کند اطرافیان آن مرد بسیار اصرار کردند

که در این راه به او کمک کنند اما غرورش بر او غلبه کرده بود وپیشنهاد آنها را رد کرد پس

از چند روز که وسائل صعود به کوه را فراهم نمود شروع به بالا رفتن از کوه و رسیدن به

مرتفع ترین نقطه یعنی قله

 
کرد پس از چند ساعت راه پیمایی به شب برخورد کرد شبی بسیار نا آرام وطوفانی اما چند

متری تا قله نمانده بود پس با استفاده از چنگک های مخصوص این کار خود بالا کشید به

نزدیکیه قله رسید اما با تکانی که خورد چنگک از زیره پایش رها شد و از آن ارتفاع بلند به

سمت پایین پرت شد در هوا معلق بود و حرف های دوستانش در گوش او نجوا می شد که در

 یک آن حس کرد طناب به دور کمرش محکم شد پس از لحظه فریاد زد ای خدا کمکم کن ندایی

 آمد آیا واقعا به خدا اعتقاد واعتماد داری؟ مرد گفت: آری باره دیگر ندا آمد اگر اعتقاد قلبی به

 خدایت داری با چاقوی همراهت طناب را ببر مرد در دل گفت این هم از خدایمان می گوید طناب

را ببر! سپس محکم به طناب چسبید وچشم انتظار گروه امداد ماند صبح آن روز در اخبار

 حوادث شنیده شد مردی به علت یخزدگی شدید جان خود را از دست داده است با وجود این که

 تنها نیم متر با زمین فاصله داشته است.


نتیجه ی اخلاقی: اگر به چیزی معتقدید سعی کنید اعتقادتان از ته ته ته قلبتان باشد مهم نیست

چه باشد خدا یا غیره خدا مهم اعتقاد شماست (البته این اعتقاد به خدا باشد بهتر است)

+ نوشته شده در  86/05/17;ساعت 0;  توسط جوجو یکی;  | 

طرز تهیه فالوده شیرازی

 طرز درست کردن فالوده را با روش خودم (منحصر به فرد هست) برای اعضای عزیزی که این دسر سنتی را دوست دارند تقدیم می کنم:

 

مواد لازم: آب نیم لیتر، شکر یک و نیم پیمانه، گلاب یک چهارم پیمانه، رشته برنجی های چینی هم به مقداری که در تصویر می بینید. قابل ذکر اینکه این رشته ها در تمام سوپر مارکت ها یافت میشه.

طرز تهیه:

آب و شکر و گلاب را با هم مخلوط می کنیم تا شکر کاملا حل بشه و محلول تقریبا حالت اشباع پیدا می کنه و کمی کشدار میشه. اگر می خواهید مثل من ظرف را در فریزر بگذارید بهتره از یک ظرف فلزی برای این کار استفاده کنید تا زودتر نتیجه بگیرید. صد البته میشه با دستگاه بستنی ساز هم این کار را کرد ولی من خودم این طریق را ترجیح می دهم.

رشته های چینی را توی آب جوش می ریزیم و به مدت ۱۰ دقیقه تا یک ربع روی حرارت ملایم می پزیم. وقتی رشته ها کاملا نرم شد و کمی هم لعاب دار آنها را داخل آبکش ریخته و آب سرد زیاد روش می ریزیم و میگذاریم تا آب اضافی اش برود.

بعد از حدود ۲-۳ ساعت ظرف را از داخل فریزر در میاریم و با قاشق بهم می زنیم و رشته های چینی را داخلش ریخته و خیلی آروم طوری که رشته ها از هم نپاشه شروع به هم زدن می کنیم.

فالوده شما حاضر است. نوش جان

پ . ن:اگر رشته ها را زود از روی آتش بردارید ممکن است در آخر کار که رشته ها را توی یخ می ریزید اون حالت سفتی که برای فالوده لازمه را نداشته باشه. پس حتما بگذارید خوب بپزه.

+ نوشته شده در  86/05/15;ساعت 23;  توسط جوجو یکی;  | 

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

نامه ای از طرف خدا


گیرنده:تو

تاریخ:امروز

فرستنده:حاکم هستی

موضوع:خود تو

عطف به:زندگی

من پروردگار هستم و امروز به مشکلات تو رسیدگی می کنم ،به یاد داشته باش که من هیچ نیازی به تو ندارم . چنانچه زندگی تو را در موقعیتی قرار داد که در توان تو نبود ،پس هیچ کوششی برای حل آن نکن.فقط آن را به من واگذار کن و در صندوق « نامه ای به خداوند» بینداز. گره همه آن مشکلات باز خواهد شد ،البته در نجرای زمانی من ،نه تو. پس زمانی که آ« را به صندوق انداختی ، با نگرانی و دلواپسی خود بر آن تمرکز نکن .در عوض،به همه چیزهای خوبی که داری فکر کن :چیزهایی که موهبت های زندگی ات محسوب می شوند.

چناچه خود را در ترافیک سنگین خیابان یافتی که هیچ گونه راه فراری نداری ،نا امید نشو .بدان مردمی در این جهان زندگی می کنند که حتی داشتن اتومبیل شخصی و رانندگی کردن را در خواب هم نمی بینند.

چناچه یک روز کاری را سپری کردی ،به کسی فکر کن چند سال است بیکار است .

چناچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و ناامیدی شدی ،به کسی فکر کن که هیچ گاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است.

اگر غصه می خوری که تعطیلات آخر هفته ات خراب شده است ،به زنی فکر کن که برای سیر کردن شکم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام کاری طاقت فرسا ست.

اگر اتومبیلت در وسط جاده خراب شد و تو کیلومترها دورتر از شهر مانده ای ،به شخص معلول و ناتوانی فکر کن که در آرزوی پیاده است.

چنانچه در آینده موی سپید در سرت دیدی ،به زنی مبتا به سرطان فکر کن که در حال شیمی درمانی است و آؤزوی نگاه کردن در آیینه و مرتب کردن موهایش را دارد.

اگر دچار زیان و ضرر شدی و با خود فکر کردی که این چه زندگی است،از خودت بپرس هدف و مقصودت در این دنیا چیست؟!

شکر گزار باش .زیرا افرادی بر این کره خاکی زیسته اند که حتی فرصت دوباره ای نداشته و خیلی زود چشم از این دنیا بسته اند .

اگر خودت را قربانی جهالت ها ،حقارت ها،تند خوی ها و سستی های دیگران یافتی ،به یاد داشته باش که می توانست یشتربدتر از این باشد: ممکن بود تو خود یکی از آنها باشی

 


برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

+ نوشته شده در  86/05/15;ساعت 23;  توسط جوجو یکی;  | 

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

يک پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"

يک پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

يک پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

يک پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

يک پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

يک پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

يک پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني

يک پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)

يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر
عشق
نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد

يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند

يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 100 سالگي خود باشد

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسي قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد

يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي 2) وزارت بهداشت 3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر
خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .
+ نوشته شده در  86/05/13;ساعت 14;  توسط جوجو یکی;  |