چند سالی است که جشن بیگانهی ولنتاین در بین جوانان ایرانی بسیار رواج پیدا کرده و هر سال نزدیک های ۲۵ام بهمن مغازه های عروسک فروشی حال و هوای دیگری پیدا میکنند و با فروختن کادوهای ولنتاین جیب هایشان را پر از پول میکنند.
من عاشق جشن و شادی هستم و از هر بهانهای برای لحظهای هر چند کوتاه برای شاد بودن استقبال میکنم ولی ولنتاین و حتی سایر مراسم ما جنبهی دیگری پیدا کرده است و این من را آزار میدهد.
بیایید رو راست باشیم ، اکثر مراسم ما به علت مشکلات و بحران های اجتماعی تبدیل به مراسم دختربازی و خیابان گردی شده است ، این طور نیست؟ یک بار به محیط اطرافتان نگاه کنید و دوباره فکر کنید.
چهارشنبه سوری ، تاسوعا عاشورا و ده ها رسم و رسوم و آداب های کهن ما از هدف خودشان دور شدهاند. تاکید میکنم که نمیخواهم عبارت های معروف «آسوده بخواب کوروش که سربازانت همیشه بیدارند» و… که فقط شعار هستند را در گوش شما فرو کنم. میخواهم دست در دست هم دهیم و قدمی هر چند کوچک در جهت حفظ فرهنگ بر باد رفتهی خودمان برداریم.
میخواهیم به کمک هم ولنتاین بیگانه را تحریم کنیم و آیین باستانی خودمان را جایگزین آن کنیم!
ایرانیان باستان جشنی به نام «اسفندگان» داشتند که دقیقآ مثل روز ولنتاین بود ، توصیه میکنم اطلاعات بیشتر راجع به آن را در اینجا بخوانید (اگر مسدود بود این را امتحان کنید).

لازم نیست شما تابع جمع باشید ، اگر میبینید عدهای کورکورانه مثل طوطی سخنگو و میمون هرکس هر چه میگوید و هر کار میکند تقلید میکنند شما متفاوت باشید و با افتخار بگویید که «من با شما فرق دارم! من آزادانه میاندیشم و هرچقدر که بتوانم از فرهنگ کشورم دفاع میکنم».
بیایید از امسال متفاوت بودن را شروع کنیم ، امسال روز ولنتاین به همسر،نامزد،دوست دختر/پسر خودتان بگویید «بیا از این به بعد به جای ولنتاین اسفندگان رو جشن بگیریم.» میتوانید چاشنی کار رو بیشتر کنید و به یکدیگر هدایای ایرانی بدهید ، یک جلد شاهنامه را با یک شاخه رز تزیین کنید و در صفحهی اول آن یک متن عاشقانه بنویسید ، غذای ایرانی میل کنید و به موسیقی سنتی اصیل ایرانی گوش دهید. بهتر نیست؟ زیرکانه تر نیست؟
آیا میدانید ایرانیان باستان جزو شادترین مردمان دنیا بودهاند؟ و جشن های خیلی خیلی زیادی داشتند؟ این کتاب الکترونیکی را دریافت کنید تا لیست آنها را ببینید.
من امسال دیگر زیر بار خیانت به اجدادم نمیروم!
اگر امروز ولنتاین را جشن بگیرم فردا کریسمس و عید پاک را جشن خواهم گرفت.
من هر کجا که باشم آداب و رسوم پاک اجدادم را حفظ میکنم و با جان و دل از آن محافظت میکنم.
بنام خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!
یا حق
نامه ای از خدا

بنام خدا
بخوان مرا .منم پروردگارت.خالقت از ذره ای نا چیز .صدایم کن مرا.آموزگار قادر خود را .قلم را.من هدیه ات کردم.بخوان مرا.منم معشوق زیبایت.منم نزدیکتر از تو به تو . اینک صدایم کن رها کن غیر ما را سوی ما باز آ. منم پروردگار پاک بی همتا . منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم . تو بگشا گوش دل . پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد. بساط روزی خود را به من بسپار . رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را . تو راه بندگی طی کن . عزیزا. من خدایی خوب می دانم . تو دعوت کن مرا بر خود . به اشکی. یا خدایی میهمانم کن. که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم . طلب کن خالق خود را. بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو . که وصل عاشق و معشوق هم عالمی دارد .
یا حق
بازدید از خانه نوزادان و نونهالان نرجس (بزودی)
تو را من چشم در راهم
بازدید از خانه نوزادان و نونهالان نرجس
محل تجمع : اصفهان، خیابان احمد آباد، کوچه جنب درمانگاه اعلمی هرندی
بزودیهدف از تشکیل این خانه، حمایت از نوزادان و نونهالانی است که بنا به شرایط نا مساعد خانوادگی از قبیل : فقر، اعتیاد، طلاق، فوت والدین و ... در آستانه آسیبهای اجتماعی بوده و یا به دلیل شرایط خاص دیگر، از بودن در کنار کانون گرم خانواده، محروم می باشند.
دوستان با توجه به هماهنگی انجام گرفته با مدیریت خانه نوزادان و نونهالان نرجس و همچنین با توجه به تجربه قبلی (قرار اول همین کلوب و قرار دوم کلوب گردشگران مهر اصفهان) لطفاً از آوردن کمکهای غیر نقدی حتی الامکان خودداری کنید و با واریز کمکهای غیر نقدی خود به شماره حساب ذیل کمک به فراهم کردن موارد مورد نیاز نوزادان و نونهالان عزیز نمایید. لازم به ذکر است که 3 روز قبل از بازدید توسط مسئولان هماهنگی موارد مورد نیاز خریداری می گردد و در روز بازدید در حضور دوستان تحویل مدیریت مرکز می گردد.
شماره حساب جهت واریز کمکهای دوستان عزیز :
پرداخت به حساب سپهر با مشخصات زیر :
0301335066008 حسین قلندری
پرداخت از طریق عابر بانک به شماره کارت زیر :
6037691030080923 حسین قلندری
گریه اَمونمُ برید، هیش کی بهم نگا نکرد
هیش کی از روی صفا، اسم منُ صدا نکرد
کسی نبود بهم بگه: گریه نکن خوشگلکم
بیا تو آغوش مامان زاری نکن نازگلکم
هرچی که من بو می کشم بوی محبت نمی یاد
عروسکُ دوس ندارم، دلم مامانمُ می خواد
شیرخشکِ لعنتی بوی مامانُ نمی ده
دست تلخ روزگار روح مامانُ دزدیده
موقع یه تولدم قصه ی رفتنُ سرود
وقتی دنیا اومدم مرغ از قفس پریده بود
خاله نازم می کنه، عمّه باهام مهربون ِ
بابا بوسم می کنه، درد منُ خوب می دون ِ
ولی هیچ کدومشون مثل مامانم نمی شن
خودشونم می دونن، واسه همین تو آتیشن
محبت ِ مادری رو چطور باید پیدا کنم؟
گریه بچّگی مُو تو دست کی بر پا کنم؟
کی ِ حسرت بخوره تا که یه روز دوماد بشم؟
کی ِ نازم بکنه تا از غما آزاد بشم؟
بازدید 100 نفر از اعضاء کلوب بچه های باحال اصفهان
در تاریخ 86/05/14 از این مرکز

تا حالا شده یه سر به شیرخوارگاه بزنی؟ شده بچه های بی سرپرستی رو که از داشتن پدر و مادر محرومن، ببینی؟ شده دست نوازش به سرشون بکشی؟ شده با یه پفک یا اسباب بازی دلشونو خوش کنی؟
به اون بچه هم غذا میدن. جا برای خوابیدن داره، لباس برای پوشیدن داره...ولی آیا نیازهای انسان به همینا محدود میشه؟
این بچه ها تشنه ی محبت من و تو هستن.
بعضی از ماها اینقدر سرگرم زندگی رنگارنگ خودمون شدیم که زندگی بی رنگ و خالی از محبت این بچه ها رو از یاد بردیم.
اگر از پوسته ی زندگی به عمق و مغز اون برسی، خیلی چیزا رو درک می کنی. می فهمی که ارزش محبت به یتیم چیه. می فهمی که با انسانیت و کارهای انسانی، میشه روح رو به زیباترین شکل، جلا داد.
بچه ها اگر ماشین بازی و عروسک بازی رو دوس دارن، بخاطر شرایط سنی اونهاست و این طبیعیه که این چیزا اونا رو سرگرم کنه. اما همین خاکبازی، عروسک بازی و ماشین بازی افراد در سنین پایین به گونه ایه و در سنین بالا به گونه ای دیگه.اونی که فقط به فکر خودش باشه و از هم نوعان محرومش غافل باشه و فلسفه ی حیات رو ندونه، سرگرم بازیه. تا اسباب بازیش چی باشه! ثروت و مکنت؟ مقام و ریاست؟ خونه و ماشین و شهرت و مُد؟... همه ی دنیا و مظاهرش اگه یک کاخ باعظمت هم باشه، گذرا، ناتمام و بی وفاست. کدام عاقل بالغ و فهمیده ی فرزانه ای، در سایه ی گذرا به استراحت دائم می پردازه یا عمر رو به خاکبازی و سرگرمی های دیگه سپری می کنه؟
دلا تا کی در این کاخ مجازی...کنی مانند طفلان، خاکبازی!؟
سعی کن با بهار طبیعت، دلتو هم بهاری کنی و به جای سرگرم شدن با اسباب بازیهای موقتی، به حقیقت مشغول و از خواب بیدار بشی.
جشن نیکوکاری ، تنها مخصوص یک روز و یک هفته ی خاص نیست. اگر از دست تو خیری به دیگران برسه، اون روز هم عیده و باید جشن گرفت.
اگه به شیرخوارگاه ها سر بزنی، اگه اونا رو شاد کنی، اگه بهشون لبخند بزنی، اگه صفای محبت ها رو پاس بداری، اگه از پیشونی غم گرفته ی اونها گره باز کنی، اگه باهاشون همدردی کنی، نه تنها اونها رو بهاری ساختی، بلکه بهار رو به خونه ی خودت مهمون کردی.
پس با بهار به دیدن این بچه های ناز و دوست داشتنی برو و چتر محبتت رو بر سرشون بگشا.
اونا چشم انتظارن...
اول:
..... .
دوم:
سوم:
چهارم:
پنجم:
ششم:
نهم:
منبع : شین دخت دات کام
ادامه مطلب...
![]()
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیكه هایی رو از روی زمین جمع می كرد.
بهش گفتم: كمك نمی خوای؟ گفت:نه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم دیگه.
گفت: نه خودم جمع می كنم.
گفتم:حالا تیكه ها چی هست؟بد جوری شكسته معلوم نیست چیه؟
نگاه معنی داری كرد و گفت:قلبم. این تیكه های قلب منه كه شكسته. خودم باید جمعش كنم
بعدش گفت : می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستن.
وقتی می خوای یه دل پاك و بی ریا رو به دستشونبسپری هنوز تو دستشون نگرفته میندازنش زمین و می شكوننش......
میخوام تیكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده
داره آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای شكسته رو خیلی دوست داره
میخوام بدم بهش بلكه این قلب شكسته خوب شه.
تیكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد و یواش یواش ازم دور شد. و من توی این
فكر بودم كه چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.
گفت و این بار رفت سمت دریا.................
------------------------------------------------------------
6 غذای مورد نیاز هر خانم
این روزها همه مردم گوششان از توصیههای بهداشتی و نصایح كارشناسی «این را بخور، آن را نخور» پُر است! اما هنوز هم كمتر خانمی است كه بتواند از بین انواع تبلیغات رنگارنگ مواد غذایی، خوراكی سالم و لازم را تشخیص بدهد.
الیزابت سامر، كارشناس تغذیه و نویسنده كتاب «خودتان را ضد پیری كنید» میگوید: «گاهی به ما القا میكنند كه بعضی غذاها را سالمتر از آنچه واقعا هستند، فرض كنیم یا تصور كنیم برای سالم ماندن باید خوراكیهای گران قیمت و خارجی مصرف كنیم. این تصورات در اغلب موارد اشتباهند.»
خانم سامر همچنین میگوید:«برخی تبلیغات با متمركز كردن ذهن ما روی نكته خاصی، باعث میشوند تا ما از پرداختن به دیگر جنبههای زیانبار خوراكیها غافل شویم؛ مثلا وقتی عبارت بدون كلسترول را روی یك ماده غذایی میبینیم، دیگر به این فكر نمیكنیم كه این محصول ممكن است دارای مقدار زیادی چربی بد باشد یا كالری بسیار بالا داشته باشد.»
تارا میلر، كارشناس تغذیه هم میگوید:«برای اینكه بفهمید یك غذا سالم است یا نه باید همه اطلاعات تغذیهای آن را بخوانید و به همه مواد تشكیل دهنده و مقداری كه از آن میخورید، دقت كنید.»
سالمترین غذاهایی را كه هر خانمی باید مصرف كند، كدامند؟ چند كارشناس برجسته 6 خوراكی حیات بخش را به شما معرفی میكنند. اگرچه این 6 خوراكی همه نیازهای تغذیهای شما را برطرف نمیكنند، اما وارد كردن آنها به رژیم غذاییتان میتواند از شما در برابر بسیاری از مشكلات محافظت كند.
ماست كم چرب
ماست كم چرب را باید دست كم 3 تا 5 وعده در هفته مصرف كنید. شاید از وقتی بشر مفهوم سلامت را فهمید، ماست را نیز بهعنوان یك غذای سالم شناخت! اما جالب است بدانید كه هنوز هم با پیشرفت روزافزون پژوهش، فواید جدیدی برای ماست كشف میشود. البته نه تنها ماست، بلكه هر ماده تخمیر شده لبنیاتی، دارای پروبیوتیك است. پروبیوتیكها، باكتریهای مفیدی هستند كه از راههای بیشماری به سلامت بدن كمك میكنند.
خانم سامر میگوید: «برخی پژوهشگران حدس میزنند ماست قادر است خطر ابتلا به سرطان سینه را كاهش دهد. همچنین شواهد نشان میدهند كه ماست به رفع مشكلات ناشی از سندرم روده تحریك پذیر و التهابات دستگاه گوارش كمك میكند. هر دوی این مشكلات در خانمها شایعتر از آقایان است.» سندرم روده تحریك پذیر، وضعیتی است كه در آن عملكرد روده بزرگ با اختلال همراه بوده و فرد دچار علایمی مانند اسهال، یبوست، نفخ، دفع گاز یا درد شكم میشود. خانم سامر اضافه میكند: «ماست موجب كاهش خطر ابتلا به زخم معده و عفونتهای تناسلی خانمها نیز میشود.»
راهنمای رژیم سالم آمریكا از شما میخواهد روزانه 3 وعده لبنیات كم چرب مصرف كنید. شما میتوانید از یك فنجان ماست برای هر وعده استفاده كنید. ماست سرشار از كلسیم است كه همه خانمها در هر سنی برای داشتن استخوانهای سالم به آن نیاز دارند. یك لیوان ماست، چیزی حدود 448 میلی گرم كلسیم دارد، در حالی كه یك لیوان شیر تنها 300 میلی گرم كلسیم دارد.
ماهیهای چرب: آزاد، ساردین و خال مخالی
شما باید هر هفته 2 تا 3 بار ماهی چرب مصرف كنید. این ماهیها دارای اسیدهای چرب امگا-3 و بهویژه دو نوع خاص امگا-3 به نام DHA و EPA هستند. لاری تنسمن، یك كارشناس تغذیه از مركز پزشكی مونت سینای نیویورك میگوید: «مواد موجود در ماهیهای چرب نقشی حیاتی در سالم نگه داشتن دیواره سلولهای بدن ایفا میكنند. این مواد همچنین در برابر بیماریهایی چون بیماری قلبی ، سكته مغزی ، پرفشاری خون ، افسردگی، درد مفاصل و بیماریهای التهابی مثل لوپوس و آرتریت روماتوئید از ما محافظت میكنند.» تحقیقات زیادی نیز حاكی از آن است كه مصرف ماهی خطر ابتلا به آلزایمر را كم میكند.
البته امگا-3 در خوردنیهایی چون گردو، روغن بزرك و بعضی از سسهای مایونز هم وجود دارد، اما الیزابت سامر هشدار میدهد: «بدن ما تنها دو فرم خاص از امگا-3 را میتواند بهطور مستقیم مورد مصرف قرار دهد. این دو فرم همان DHA و EPA هستند كه در ماهی موجودند. با وجود آنكه مصرف خوردنیهای دیگر دارای امگا3 هم مفید است، اما برای سود بردن از امگا3 موجود در منابع دیگر مثل گردو، بدن باید یك سری فعل و انفعال خاص انجام دهد. این فعل و انفعالات نیز در بدن تك تك افراد متفاوت است، بنابراین مشخص نیست كه هر فرد از خوردن یك گردو چقدر سود میبرد.»
خراب شود آن مسجدی كه كنارش آدمی یخ بزند؛ درشان را بازكنید لعنتی ها! | |
دیگر یادم نیست بعدش را. اصلا چه اهمیتی دارد كارهای حقیر و بی فایدهء یك دانشجوی فلسفه، كه خیلی زور بزند می شود مثل حضرات اساتیدش، و حرفهای زیادی درباره ماهیت و وجود و تجرد ذات باری بلد خواهد بود، در حالی كه همین كنار گوشش، دویست متر آنطرفتر، یك "انسان" دارد یخ می زند، یا زده... از همان سال، هر سال كه زمستان می شود، هر سال كه هوا خیلی سرد می شود، هر وقت كه زود پنجره را می بندم كه سرما نخورم، هر جایی كه كودك لرزانی می بینم، هر گوشه كه چند تكه كارتن بریده شده می بینم، كامم تلخ می شود. گاهی هم اشكی... **************
**************
طبع حضرات هم هر سال بلندتر می شود و انگار اگر مسجدی ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا یغفر می شود. كاری ندارم كه در این سالها نمازخوان و مسجدرو بیشتر شده یا كمتر. (شك هم دارم كه حتی خود گنبدسازها و متاره هوا كن ها هم وارد این معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزینه این بریز و بپاش ها چقدر... من فقط می خواهم از حضرات بپرسم، آیا نمی شود در این شبهای سرد و سرمای استخوان سوز، درِ ده یك این مساجد باز شود و به این آدم ها به اندازهء یك قبرجا، سرپناهی داده شود؟ حرف انسانیت كه می شود پزش را می دهید كه قرآن حرمت آدم را از كعبه بالاتر وصف كرده و فلان تا آیه و حدیث و روایت از نوعدوستی و احسان و حرمت به انسان می آورید، پای كار كه می رسد، به اندازه سگ این آدم ها برایتان ارزش و حرمت ندارند؟ همه كارتان شده ریا و تبلیغات اما حتی در "تبلیغتان" هم نه صادقید و نه عاقل. وگرنه كدام تبلیغ اثرگذارتر از اینكه همانهایی كه دارید خودتان را برای جذبشان هشت در و هفت تكه می كنید، ببینند كه وقت مبادا كه شد، این تاسیسات عظیم به درد چهارتا آدمِ مسكین هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببینند كه این مكان ها، به زور پول و زرق و برق و كاشی آبی و فرش دستباف و اكوی بلندگو و غباروبی های دستوری، مقدس نشده اند؛ توی كار آدم هم هستند! اصلا این قانون های مسخرهء اداری از كجا برای اداره مساجد آمده؟ كی گفته فقط باید وقت نماز باز باشند و سایر مواقع به زور كلاس قرآنی یا ضرب مجلس ترحیمی (كه حتما باید اجاره اش هم پیش پیشكی پرداخت شده باشد) قفلشان وا شود؟ كی گفته كه خوابیدن در مسجد كراهت دارد؟ آن هم در این طور مواقع اضطرار. لامذهب ها! خیلی از این خیابان خواب ها بچه اند. یعنی اصولا هیچ گناهی ندارند به جز بیچارگی، بجر بدبیاری، بجز جنایات بزرگترها، بجز سنگدلی آدمها، بجز بی غیرتی مسوولان، بجز بی كفایتی و بی همه چیزی دستگاه... آنوقت شما جوش دزدیده شدن فرش مسجد را می زنید؟ بسوزد آن مسجدی كه تویش فرش از آدم مهمتر باشد. درد بی دردی علاجش آتش است. روی حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردمانی هستیم؟ نه دین و نه آزادگی و نه آدمیت؛ حتی به اندازه چند شب در سال نباید داشته باشیم؟ | |
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی
گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه
گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم
دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟
سخته؟ مگه اینطوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ...
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم
طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .
دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت
در آغوش خدا به خواب فرو رفت
--------------------------------------------
آيا ميدانستي هر 50 ثانيه يک نفر در دنيا به بيماري ايدز مبتلا ميشود
آيا ميدانستي که وزن اسكلت انسان بالغ سيزده تا پانزده كيلوگرم است
آيا ميدانستي که خرس قطبي هنگامي كه روي دو پا ميايستد حدود سه متر است
آيا ميدانستي که زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز کند
آيا ميدانستي که خرگوش و طوطي تنها حيواناتي هستند كه ميتوانند بدون برگشتن اشياء پشت سر خود را ببينند
آيا ميدانستي که اگر همه يخهاي قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقيانوسها هفتاد متر اضافه مي شود و در اين صورت يک چهارم خشکيهاي کره زمين زير آب ميرود.
آيا ميدانستي که كبد يا جگر تنها عضو داخلي بدن است كه اگر با عمل جراحي قسمتي از آن برداشته شود دوباره رشد ميكند
آيا ميدانستي که ميزان انرژي كه خورشيد در يك ثانيه توليد ميكند ، براي توليد برق مورد نياز تمام كشورهاي جهان به مدت يك ميليون سال كافي است
آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيستند
آيا ميدانستي که اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند ، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر ميشود
آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد
آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است
آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.
آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.
آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.
آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.
آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند.
آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است
آيا ميدانستي که چشم سالم انسان ميتواند ده ميليون رنگ مختلف را ببيند و آنها را از يکديگر تميز دهد

نمی دانم زمستان هشتاد بود یا هشتاد و یك. ولی هرچه بود روزهایی خیلی سرد شد تهران. صبحی بود و داشتم می رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستكش و كلاه و شال گردن و یك عالمه لباس دیگر لرزیده بودم. روی پل عابر بودم و چند دقیقه بعد توی كلاسِ گرم. یك دفعه چیزی دیدم كه تا الان و شاید تا آخر همراهم رهایم نمی كند. روی پل فلزی، روی همان ورقه های آهنی كه از هر یخی سردتر بودند، زیر چند تكه مقوا و لحاف كهنه و پاره پوره، كسی خوابیده بود. هیچ ازش معلوم نبود، همه اش زیر همان خنزر پنزرها بود. ولی طولش معلوم بود. چیزی در حدود یك مرد كوتاه قد و یا... و یا... یك بچه!
